خرید بک لینک
سرت را بالا بگیر مرد! چرا نگاهت را به زمین دوخته ای؟ تو که دیگر چیزی برای فداکردن نداری؛ زندگی ات...همسرت...فرزندت...جانت... تو خوب میدانی در راهِ جانان، جان دادن آخرین منزل است... تو هفت شهرِ عشق را طی کردی مرد! سرت را بالا بگیر...

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: چهارشنبه 31 شهريور 1395 ساعت: 12:29

...

{حرفِ دل، دردِ دل}

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 22:27

ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر

کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی...

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 16:12

نوشتن سخت است...مخصوصاً اگر قرار باشد برای تو بنویسم... مشکل از آنجا آغاز میشود که نمیدانم تو را چگونه خطاب کنم؟ با کدام ضمیر و با کدام واژه صدایت کنم؟ کدام شعر را نثار قافیه ی چشمانت کنم؟ نمیدانم... "تو در واژه ها نمی گنجی"... و این یک اغراق نیست؛ یک اقرار است! برای تو می نویسم...با تو حرف میزنم... اما انگار وقتِ بردنِ نامت، واژه ها لکنت می گیرند... برای تو می نویسم،با تو حرف میزنم؛ اما نمی بینمت... و برای من بس دشوار است که همه را می بینم و تو را نه... قلبم حضورت را می طلبد... و چشمانم دلتنگِ چشمانت شده... بیا و پدرانه نگاهم کن... بیا و قلبم را با لبخندت زنده کن...

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 16:12

امروز فهمیدم مرگ چقدر به آدم نزدیکه... و خدا چقدر نزدیکتر... امروز نزدیک بود تصادف کنم ...خیلی نزدیک.... یه جوری که تمامِ سلول های بدنم برای لحظه ای مرگ رو تجربه کردند... و قلبم مثل صدای بوقِ ماشینا، یه بوق ممتد کشید... +من برای چند ثانیه مرگ رو فهمیدم... و ساعت ها بعد از این چندثانیه، تو فکر معجزه ی خدا بودم... و این آیاتِ سوره واقعه توی ذهنم مرور میشد: + فَلَوْلَا إِذَا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ ﴿۸۳﴾ وَأَنْتُمْ حِينَئِذٍ تَنْظُرُونَ ﴿۸۴﴾ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَلَكِنْ لَا تُبْصِرُونَ ﴿۸۵﴾ پس چرا هنگامي كه جان به گلوگاه مي رسد (توانائي باز

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 16:12

اتوبوس در تاریکیِ شب، جاده ها را یکی یکی کنار میزند... داخل اتوبوس پر است از صدای خنده و سکوت و حرف ... ناگهان انگار چیزی قلب دخترک را می فشرد... انگار یک جای خالی در قلبش دوباره ناجوانمردانه خودنمایی میکند... از میان خنده ها و هیاهوی دوستانش برمی خیزد... روی صندلیِ جلویی_که اتفاقاً هردوتایش خالیست_می نشیند... هندزفری اش را از کیفش بیرون می آورد... سرش را به شیشه ی بخار گرفته ی اتوبوس تکیه میدهد... واژه های آهنگی که در گوشش پخش می شود با قلبش بازی میکند... دیگر طاقت نمی آورد... بغضِ چشمانش می شکند... پا به پای قطره های روی شیشه، می بارد... چقدر این لحظاتِ غمناک،این

برچسب: حال مناير 19, نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 16:12

کمی برایم بخند...

می خواهم خنده هایت را قاب بگیرم،بزنم روی دیوار اتاقم...

کمی برایم بخند...

خنده هایت دوای دردهای روزهای بعد از توست...

پیش از آنکه بروی کمی برایم بخند...

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 16:12

(: photo by me

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 16:12

صفحه بندی